تبليغاتX
اشک عشق

اشک عشق

آقا عجب عالمي داره سربازي!!!

تا ديروز(۲ سال پيش) غصه رسيدنش رو مي خوردم و حالا دلتنگ تموم شدنشم

زندگي مثل برق و باد مي گذره، از ۲۱ آذر ديگه سرباز نيستم.

مي خوام كم كم وبلاگم رو سرو سامون بدم و از اين حالت درش بيارم.

به اميد روزاي خوبي كه قراره واسم پيش بياد و مطالب خوبي كه قراره تو وبلاگم بنويسم.

مهدي جعفري تازه داره زنده مي شه!!!(جوگير شدم)

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 22:37  توسط مهدی  | 

سلام به همگی

روز چهارشنبه ۲۴ آبان روز کتابدار نامگذاری شده و من به عنوان یه کتابدار این روز رو اول از همه به خودم و بعد به همه کسایی که کتابدار هستند تبریک می گم.

امیدوارم که هیچوقت از اینکه کتابدار هستم خسته نشم درست مثل مادری که نمی تونه از بچه اش خسته بشه.

روز کتابدار مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 23:0  توسط مهدی  | 

درخت پیر هنوز هم سیب های سرخش از برگ های زردش بیشتر است

دیوار کاهگلی باران خورده حتی پس از زلزله هنوز هم شعر ایستادن را می سراید

خانه قدیمی با تمام خرابی هایش هنوز هم با صفاست

من چگونه باید باور کنم نا امیدی را با این همه آیه های که ایستاده اند؟

تاراج پاییزی چون سرو برابرت قد علم خواهم کرد...

به امید روزهای خوب نه واسه من که واسه همه اونایی که هنوز به خدا و به خودشون ایمان دارند.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 14:51  توسط مهدی  | 

خیلی وقته که یه دل سیر شعر نگفتم!!!!

قدیما قبل از اینکه شعر رو روی کاغذ بیارم کامل تو ذهنم می آوردمش بعد می نوشتمش بعضی وقتا شعر نانوشته من ۳۲ بیت یا بیشتر هم می شد. اما الان ذهنم خسته است!!! پیر نیستم خیلی هم جونم اما تمرکز ندارم.خیالم جاشو با کابوس عوض کرده، عواطفم همه با حساب کتاب شدن و خیلی خسیس شدم!!! دیگه نمی تونم احساس به خرج بدم و شعر بگم دیگه ست و دلباز نیستم!!! راستشو بخواین خودمم اون مهدی دست و دلباز رو بیشتر دوست داشتم حالا شما که دیگه جای خود دارین!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 12:19  توسط مهدی  | 

در مورد مطلب قدردانی باید بگم که منظورم از تو  سلامتی و عافیت بود نه چیز دیگه
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 11:49  توسط مهدی  | 

می خوام تمام آرزوهامو دادگاهی بکنم!!!

منتظر باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 18:28  توسط مهدی  | 

از تو به خاطر تمام روزهایی که نمی دانستم دارمت معذرت خواهی می کنم و حالا که نیستی قدر تورا می دانم.
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 19:51  توسط مهدی  | 

به مهمانی واژه هایی رفته ام که نمی شناسمشان!

من که با نا امیدی غریبه بودم

من که با سیاهی بیگانه بودم

من که با بدی آشنا نبودم

اکنون خود را در حصارشان می بینم

صبر تنها کلید این حصار است

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 12:20  توسط مهدی  | 

سلام

هستم ولی خیلی خسته ام

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 19:46  توسط مهدی  | 

تلخی دنیا بیشتر از شیرینی آرزوهایی که بهشون رسیدم

بدون اینکه اراده کنم دارم فراموش می شم

این روزا به این نتیجه رسیدم که تعداد آدمای بد تو دنیا خیلی بیشتر از تعداد آدمای خوبه

کلاْ حسش نیست!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 14:4  توسط مهدی  |